تبليغاتX
درد دل
از میان این همه سرگشتگی، چه برون خواهد تراوید؟

محصورم میان حصارهای خود ساخته و چه بتونی ریخته ام البته!

از عدم تناسب خوشم نمی آمد که سرم آمد.

این کار را نکنیم، چه کار کنیم؟

نوشته شده توسط کیوان در چهارشنبه ششم آبان 1388 |
فراخوانی ازلی در کار بود! باد و آب اجابت کردند و قلبِ زمین را به آتش کشیدند. دانه هایی به تالار رویاها آمده اند؛ از هر سو و همه سو... همچون جوجه های نوزاد جیغ می کشند و توجه طلب می کنند. کٍشتنشان چه سهل ولی پروردنشان ممتنع می نماید. باغبان همچون همیشه سرشار از اشتیاقِ دیدنِ حاصلِ دسترنجش و بیمناک از بازدیدِ عزرائیلِ خزان، غرق زمزمه های دانه ها شد.

نوشته شده توسط کیوان در دوشنبه بیستم مهر 1388 |
فکر می کنم اولین قدم در مسیری که منجر به کامیابی همگان شود، پذیرفتن تفاوتهای همدیگر است. تفاوت در عقاید،سنن و زبان و قومیت و از این قبیل...

در کانادایی که من می بینم نه تنها از وجود تنوع استقبال می شود، بلکه به ایجاد آن اهتمام ورزیده می شود. چرا که شکوفایی یک مجموعه و همه ی اعضای آن مستلزم ارزش گذاشتن به انواع مطالبات و همزیستی مسالمت آمیز اعضا است.

باشد که این نوع حیاتٍ کریمانه را تجربه کنیم.

نوشته شده توسط کیوان در پنجشنبه شانزدهم مهر 1388 |
کسی به من چیزی نگفت! ولی گفتم بیام اینجا چیزی بگم که نگید طرف لال شده! همین...

پ.ن. با پوزش مالی (همون عذرخواهی) از خیل خوانندگان مشتاق کامنت گذار و نگذار برای غیبت صغری و های را هوی نگفتن.

نوشته شده توسط کیوان در دوشنبه سیزدهم مهر 1388 |
شخم زدن زمینی شور تنها بازوهایم را قوی کرد.
نوشته شده توسط کیوان در یکشنبه هشتم شهریور 1388 |
مایه ی فتیله پیچ دستمه! اگه بتونم جمعش کنم ضربه اش می کنم به مولا...التماس دعا!

نوشته شده توسط کیوان در سه شنبه سوم شهریور 1388 |
توهم اخلاق گرایی من بار دیگر امشب حباب ترکاند. هر چند حرف از گذشت و احترام به حقوق افراد می زنم، بازهم گاهی تحت فشار به سیم کشی های بی پایه و اساس و متحجرانه ی گذشته باز میگردم و در عمل بر اساس آنها عمل می کنم. این هم تلنگری از برای خودم تا اوقاتی که می تواند برایم خوش باشد را بر خود تلخ نکنم.

نوشته شده توسط کیوان در شنبه بیست و چهارم مرداد 1388 |
افسار می زنم و احساسات آزادی و قدرت و آرامش در آغوشم می گیرند. سوار بر غولی شده ام که هر لحظه آماده ی آزاد کردن خشمش به اطراف است. خود را آزاد می کنم و به جاهای جدیدی قدم می گذارم؛ ناگهان احساس نزدیکی به افرادی دور از قلمرو ام میکنم. منِ انتخابگر، آفرینش را به مصرف رجحان می دهم و عجبا از من که منم! و این تازه آغاز ماجراست.

پ.ن. لبخند زد و دست تکان داد و گفت: "Hi"... کافه ای شاد شد! پسرکی در کالسکه با کله ای به شکل خرمالو!

نوشته شده توسط کیوان در یکشنبه هجدهم مرداد 1388 |
به حال نزار خودمان این روزها باید زار زد! همه "خوش به حالی" به رفتگان  و مردگان حواله می کنند و آرزوی رهسپار شدن هر چه زودتر!  این موضوع که جامعه ی ما انبوهی از بیماران روانی را تولید کرده، که عده ای از ایشان عمل می کنند و بقیه سکوت (و البته با درود بر آنان که برای صیانت از فطرت خویش سکوت نکرده اند) مرا وسوسه می کند که عزم جزم کنم و بار دیگر رهسپار سفری به مرداب تاریکی های درون شوم. ریشه ی این حیوانیت ها چیست؟ ریشه ی عجز من در عکس العمل چطور؟ آیا این اشکها می توانند مرا شستشو دهند یا سم را باید با استفراغ از بدن بیرون کرد؟

نوشته شده توسط کیوان در پنجشنبه هشتم مرداد 1388 |
این روزها خیلی چیزها را دیگر اینجا نمی نویسم! امروز نهیبی در درونم ایجاد شد که مبادا حسرت خاطرات فراموش شده و ثبت نشده را در آینده بخورم. خب باید نوشت: هلیمی (درستش اینه نه حلیم! حلیم باشید و هلیم بخورید) پختیم بوقلمونی! صبح رفتیم کنار اردک ها خوردیم (طنز تلخ روزگار را ببین!) دریافتم که مرز باریکی بین غرور بیجا و خود باوری وجود دارد (در واقع نفهمیدم ولی دارم سعی می کنم) و فهمیدم دنیا جای نا امنی است که باید در آن احساس امنیت کنی! ضمناً انسانِ سازنده می سازد و می آفریند به طوری که حداقل توسط خودش قابل لمس باشد... و خیلی نا گفتنی های لمس شدنی دیگر از این دست!

نوشته شده توسط کیوان در جمعه دوم مرداد 1388 |